...
دیگه برید خونه هاتون ولی قبل از رفتن نظر دادن یادتون نره...
بای
داستانای روز های با هم بودن منو شیوا...
دیگه برید خونه هاتون ولی قبل از رفتن نظر دادن یادتون نره...
بای
سلام بچه ها خوبید من بر گشتم زنده هم هستم حالا این چیزا و خاطرات رو فعلا بی خیال بعدا می گم امروز تو وب آجی شبنمم (من خودم شبنمم) می خوایم واسه رضایا که امروزم تولدشه جشن بگیریم همتون حتما بیاین منتظریم تولد راس ساعت 4 (16:00) هستش ساعت 16:00 منتظریم راستی رضایا تولدت 1000000 بار مبارک باشه...
اینم آدرس وبشه:htttp://a-rezaya.blogfa.com

سلام خوبید مرسی من که خیلی خوبم چون که:فردا می ریم به اردو برای کسب نیرو شام مرغ ناهار مرغ صبچونه هم تخم مرغ....(این شعریه که سال اولی که رفتیم اردو با بچه ساختیمش اخه انقدددددددددددددررررررررررررررررر بهمون مرغ دادن که دیگه یه جورایی داشتیم از انسان به مرغ مبدل گشتیم...

امممممممممممممممممممممممممما:صبح نشد قشنگ بگیرم بخوابم پستچی اومد عین این کولی ها هی زنگ زد هی زنگ زد هی زنگ زد و منو از خو
از خواب ناز بیدار نمود من نمی دونم شیوا چطور می خوابه با این طرز در زدن پستچی خانوم حتی یه تکونم نخورد...
امروز جلسه داریم واسه اردو و فردا نیز سر ساعت 8 شب حرکت می کنیم...من یکی که انقدر هولم که از دوشنبه ستکم رو بستم هی مامانم گفت کوچیکه رو ببر من پررو پروو بهش گفتم نمی خوام مگه تو می خوای بری اردو(نه دیگه به این شدت نبود)

همین الان یه آقای کرمکی اومد زنگ زد هی گفتم کیییییییییییییییییییییییییییه دیدم جواب نداد پس نتیجه گرفتم: 1:دستش خورده بود به زنگ
2:میخواست مردم آزاری کنه
3:میخواست کرم بریزه




شبنم نوشت:نگار و المیرا می خوان بعد کلاس بیان خونمون
شبنم نوشت 2:کی حوصله بلند کردن شیوا رو داره
شبنم نوشت 3:تا بعد اردو بااااااااااااااااااااااااااااااااااای دلم براتون خیییییییییییییییلی میتنگه&هرگز نشه فراموش نظر دادن ای خرگوش...(خیر سرم اومدم قافیه بدم) خوب دیگه بسه برید خونه هاتون هزار جور کار دارم...
baaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaay
سلام امروز اصلا حس اپ نیست اما... دیروز با فرزانه رفتیم بیرون دور دور زدیم
بعدشم عین دو تا خانوم با شخصیت
بر گشتیم تو محوطه ۱ ساعت تموم تنها بدیم تا بعدش بچه ها خودشون اومدن
پایین و ما هم نرفتیم دنبالشون
وای بچه ها باورم نمیشه که ۵شنبه ی همین هفته میریم اردو و تا ۱ هفته از شر شیوا
خانوم ررررررررررراااااااااااااااااححححححتتتتتتتتتتتتتتتتتمممممممم زیادی از ته دل
بود![]()
![]()
![]()
ولی بچه ها نه فرزانه میاد نه نگار البته نگار پارسال هم با ما نیومد اما بعدش
با عمش اومد می خواست بره مسابقه ی شنا به شهر دیگه ولی نه واسشون هتل اماده کرده
بودن نه هیچی پس بنابراین شب ساعت ۴ رسیدن خونه...
ولی بالاخره اومد![]()
بچه ها واستون سوغاتی چی بیارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی دارم یه کتابی می خونم به اسم سایبان دخترک
خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی قشنگه و دوسش دارم به شما هم پیشنهاد می
کنم بخوانید...![]()
![]()
دیگه باهاتون کاری ندارم برید خونه هاتون نه یادم رفت قبل از رفتن نظر بزارید
هااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
دیگه بسه نخود نخود هر کی بره خونه ی خود...![]()
سلام امروز خیلی حالم گرفتس
دیروز یه خبر
خییییییییییییییییییییییییییییییییییلی بد گرفتم
می شه گفت بدترین خبری
که تا امروز بهم داده بودن خوب راستش من چند تا
دوست خیالی
دارم اما:
دیروز بهم گفتن که باید ازشون جدا بشی اخه چرا
؟؟؟؟؟؟؟ نگار نفهمه ولی
من ((نمی تونم))
من
از همون بچگیم غرق تو خیالاتم بودم ولی حالا چطور میتونم همشون رو فراموش کنم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از همون
موقعی که یادم میاد من یه عالمه دوست خیالی داشتم من الانم باهاشون زندگی می کنم
اونا رو اوردم تو زندگیه واقعیم و دوستشن دارم چطور می تونم ازشون دل بکنم
؟؟؟؟؟ تو رو خدا بهم بگید
چه کار کنم
نگار گفت
باید فراموشش کنم اما نمی شه دوستشون دارم و یه جورایی می پرستمشون تو وقتای
تنهاییم اونا باهامن تا حرفامو بهشون بزنم وقتی که ناراحتم پیشمن و بهم دلگرمی می
دن همیشه و همه جا باهامن همیشه... تو بدترین مواقع اون موقع ها که انقدر گریه می
کنی که بالشت خیس می شه مطمئنم که حداقل یکیشون پیشمه و میتونم حرفمو بهش بگم تا
بغلم کنه و بهم بگه شبنم جونم گریه نکن من همیشه و همه جا بهتربن دوستتم ولی انگار
نباید سپیده ای باشه تا به من این چیزا رو بگه می گن بهتره نباشه ولی اگه سپیده
وبقیشون نباشن پس شبنمی هم نباید باشه چون من به زندگانی اونا زندم...![]()
برای بار دوم تو امروز دوباره سلام...
اومدم یکم از شیوا شکایت کنم یکم هم قربون صدقش برم...
خوب چی می شه کرد اجی کوچیکس دیگه...
شکابت:آخه تا حالا آدم به این پروویی دیده بودید که وقتی خودش یه کامپیوتر داره باز هم چشش به کامپیوتر منه و از رو هم نمی ره آخه مشکل اینجاست رو که نیست...(الان یه چیزی میگفتم هااااااااااااااااااااا)
بعدشم یکم بهش بگم عزیزم و از این حرفا که دلش نشکنه و نره گریه کنه...(چه مهربون شدم...)
امروز تو خیالم با دوست خیالیم رفتیم بیرون می دونید من دیوووووووووووووووووونه ی دوستای خیالیمم خیلی زیادن ولی خوب دوستامن دیگه... الان یکم دیگه مامانم اینا میان باید برم وای کلاس زبانم دارم ولی اصلا حسش نیست دیگه بسه دیگه برید نظر بزارید تا فردا هم بای بای...سلام بچه ها خوفید منم ای بد نیستم دیروز سرما خورده بودم شدییییییییییییییییییییییییید وبی خوب خداروشکر امروز خیلی بهترم می خوام برم بدمینتون بزور شیوا رو پیچوندم که ببرمش مهد کودک چون اصلا حوصله ی بچه ندارم...

حالا هم عین برج زهر مار ایستاده بالا سرم می گه لباس تنم کن خوب اخه به من چه سن مادر مادر مادربزرگم رو داره هنوز یاد نگرفته خودش لباسش رو در بیاره می خواستم برم واسه اردو عکس بگیرم حسش نبود نرفتم امید وارم نگار هم بیاد کلاس دیروز می خواستیم با هم بریم بیرون نشد امید وارم امروز برنامه جور بشه بریم پارکی جایی بقول یکی از دوستام دور دور بزنیم بعدشم بریم محوطه طبق معمول همیشه بشینیم به قول مامانم چرت وپرت بگیم ولی واقعا به نظر شما صحبت کردن در مورد مسایل مهمی چون رضابا و دار و دستش و امثال اینها چرت و پرت می باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نننننننننننننننننننننننننننننهههههههههههههههههه
سلام امروز من و شیوا با هم رفتیم کلاس بدمینتون خانوم به من گفت که من مربی چند تا از بچه هایی که تازه اومده بودن کلاس بشم شیوا هم که خواهر دوست گفت منم می خوام تو گروه تو باشم خانوم بهم گفت به بچه ها خیلی خوب یاد دادم ولی گفت اگه بخوام عضو تیم بشم باید 1 سال تموم بیام کلاس درسته زیاده ولی من هدفم رو دیگه تو زندگیم پیدا کردم نمی دونم چطوری تا امروز بی هدف پیش رفتم ولی دیگه یه هدف دارم می خوام به شیوا هم یاد بدم که اونم خوب یاد بگیره و می دونم که می تونه چون خواهرش منم دیگه...
دیروز با یکی از دوستای بچگیم(البته اگه بشه اسمشو گذاشت دوست)برای همیشه قطع رابطه کردم گفت من در موردش شایعه درست کردم ولی این دروغه بهش گفتم مگه من باهات دشمنی دارم گفت نمی دونم و گوشیرو قطع کرد من آدم مهربون دل رحمی ام هیچ وقت قهر من و دوستام بیشتر از چند روز نمی شد ولی این یکی واقعا قلبم رو شکوند و خدا نکنه من از کسی کینه به دل بگیرم و از این هم کینه به دل گرفتم دیگه... نه بهترین دوستم گفته نگم دیگه نمی خوامش چون دوست آبنبات نیست که اگه بد مزه بود دور بندازیمش و منم همیشه حرفاشو قبول دارم راستش حرفای اونو بیشتر میفهمم چون خوب هم سنیم و راحت تر می تونیم با هم حرف بزنیم همیشه یه جواب قانع کننده داره منم عاشقشم و به حرفاش احترام می زارم ولی راستش اونی که گفت واسش شایعه درست کردم رو دیگه هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییچ وقت نمی بخشم...